دلم هری ریخت پایین. تا سنگ را شوت کردم سه تکه شد. من بودم و یک نفر دیگر و .... اصلاً نمی فهمیدم آن وقت روز آن جا چه کار می کردم. اصلاً نمی فهمیدم چرا روزه گرفته بودم. هیچ چیز یادم نمی آید. روسری مشکی و این آفتاب و فکر کتلت های مامان جون... هنوز هم نمی دانستم روزه بودم یا نه. من هیچ چیز نمی دانستم. سنگ سه تکه شده بود و آن روز وسط پارک جنگلی من بودم و یک نفر دیگر و ... باز هم هیچ چیز یادم نمی آید، نه یک اسمی، نه نشانی، نه خاطره ای. فقط محو بود مثل یک روز بارانی وسط آبان که فکر می کنی تو هم همان وسط خیابان، وسط کلاس، سرکار داری محو می شوی. مثل الآن من که اصلاً معلوم نبودم. می دانی چرا؟ دوباره حالم از خودم به هم می خورد. امروز مریم را یک ساعت تمام تنها گذاشتم و رفتم بیرون قدم بزنم. ساعت دو بعد از ظهر.آن قدر از خودم بدم می آید که نگو. دوباره استرسم عود کرده و باید قرص مصرف کنم. دوباره "تنشن هدایک" هایم عود کرده. الآن یک ماه است سرم درد می کند. دوباره باید بروم بنشینم یک گوشه اتاق و سعدی بخوانم. "سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست" اصلاً به من چه ربطی دارد. او رفته بود و بدون این که به من بگوید فرهای موهایش را قیچی کرده بود. "کاش یه مریض روانی نبودی" هنوز هم خوب نشده ام. هیچ وقت خوب نبوده ام. از همان روزهایی که همه ی انشاهایم را بابا می نوشت و همه شان بی بروبرگرد جایزه می گرفتند می دانستم هیچ وقت نویسنده نمی شوم. همیشه به خودم دروغ می گفتم. همیشه من ترسیده ام. همیشه هول برم می دارد. او که می آید دست و پایم را گم می کنم و فقط می خوام هوا سرد شود که من دست هایش را "ها" کنم. ولی هیچ چیز یادم نمی آید. من بودم و یک نفر دیگر و ... دیگر مهم نیست. هوا آن قدر گرم است که دیگر هیچ چیز مهم نباشد. امروز فقط آمدم این جا که نمی دانم چه بشود. تازه کلی هم آرایش کردم و نمی دانم کجا ایستاده ام. دلم کتلت های مامان جون را می خواهد. چرا هیچ چیز یادم نمی آید؟ فقط سوار مینی بوس می شوم که دیگر راه نروم. پول تاکسی را هم ندارم. می نشینم کنار مردی که از اول معلوم بود می خواهد خودش را بچسباند به من. ولی اصلاً مهم نیست. من دارم به یک چیز دیگر فکر می کنم. به این که چرا سردردهایم تمامی ندارد. شاید یک غده ی گنده وسط پیشانی ام درآورده باشد که آن هم دیگر مهم نیست. هیچ چیز. باور کن اگر باران هم بیاید دیگر هیچ خوشحال نمی شوم. می دانی دیگر هیچ چیز مهم نیست. فقط این که... من هیچ چیز یادم نمی اید.
نظرات ()تو ببخش عزیزم. من این روز ها کلاً آدم بدی شده ام. اصلاً از خودم حالم به هم می خورد وقتی این قدر عاشقتم و فکر می کنم دیگر نوشتنم نمی آید. خیلی وقت است فکر می کنم باید همه چیز را بگذارم کنار. اگر قرار بود بشود تا الآن شده بود. درست که نمی شود هیچ ، خراب تر هم می شود. کاش می شد دیگر به هیچ چیز فکر نکنم و همه چیز تمام بشود. به من چسبیده، باید کاری بکنم.
نظرات ()تو بزرگ بودی و نو بودی و بوی روز اول مدرسه را می دادی. من هوز بچه بودم و ترسو بودم و دلم بغل تو را می خواست... فقط چند دقیقه بود و همه چبز تمام شد. می خواستم همان جا بزنم زیر قولمان و گریه کنم که ببین هنوز سرم درد می کند و معده ام اصلاً بهتر نشده و تازه این روزها سرما هم خورده ام. آن وقت تو بیایی دوباره تا ونک پیاده برویم و من فقط چند ساعت دست تو را بگیرم. تو اما صبور بودی و همان جا هم نشستی و برای خودت حافظ خواندی. من ولی عاشق بودم و دلم تنگ بود و تو نفهمیدی برای من "قرار چیست و صبوری کدام و خواب کجا" فقط یک کم بودن تو و تمام شدن دلهره های من. همین. فقط تویی باشی و من آن وقت خوب می شوم. مثل خودت که خوبی و عادت به خوب کردن داری. عزیزم من هنوز هم" زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر"
نظرات ()نمی آمدی می گذاشتی فکر کنم دیگر نیستی؛ نمی آمدی می گذاشتی یادم نرود مرده ام؛ کاش نمی آمدی هذیان هایم تمام می شد لااقل. دیوانگی هایم از سر می شود، ذوباره گریه هایم، هوای بودنت...
نظرات ()دیروز آغوش تو بود و ترس های همیشه ی من. یک خاطره ی خوب، مثل دست های خدا که گاهی پایین می آید ومثل تو که گاهی بغلم می کنی.
همیشه خوبی، همیشه خوب است، من هم که هراس همیشه ام حرص آغوش تو را دارد. اصلاً تا وقتی تو باشی و امکان دست های تو، من از چیزی ترسیده ام!
نظرات ()ماه رمضان پارسال هر روز حلیم سید مهدی و خیابان ولیعصر و بوی نان داغ... ماه رمضان امسال هر روز کار و معده درد و نبودن تو....
نظرات ()Then, after all you called me " a bitch!". I simply took my way home... So shallow it seemed, how deep it hurt... I took my way, you took yours; and that was how the story ended...
نظرات ()ببخشید آقا، اشتباه شده بود. من یک روز اشتباهی شما را دیدم و شما هم اشتباهی عاشق من شدید. فقط همین. می بینید؟ یک عذر خواهی کوچک همه چیز را حل می کند.
نظرات ()دیگر دلم تنگ نمی شود که بهانه گیر شوم، قول! تو به یاد هر که می زدی و می خواندی و می نوشتی خوش باش.
نظرات ()آن قدر بالا بود که دستم بهش نمی رسید. دلم سیب خواسته بود. سیب سبز، سیب ترش. انگار ویار کرده بودم. بوی سیب در سرم می پیچید و کفش های پاشنه بلندم را نپوشیده بودم. من هنوز قدم به کلید برق هم نمی رسید...
شال سبز و رژ لب قرمز. گفتی خیلی دوست داری! نشستم تو ماشین. این خیابان خیلی آشناست. یک روز همین جا کلی گریه کرده بودیم. حتماً یادت می آید. ولی یک امروز را بی خیال یاد روز های بد! اصلاً گریه قدغن است ها! باید یادم برود. تو نشسته ای کنارم و تا صدای نفس هایت هست تولد است و دعا و آرزو و شیرینی... تو برایم کیک خریده بودی. همه چیز بود. تو خودت همه چیز بودی. همه چیز... دستم را گرفتی. گفتی آرزو کن...
آفتاب بود و داشتم می سوختم. می خواستم بپرم. ناخن هایم را قرمز کرده ام. می پرم. دستم به پایین ترین شاخه که می رسد! توی دستم فشارش می دهم. خون می آید. می ریزد روی لبم. حالا یک سیب، سیب سبز...
"شمعه آهنگم می زنه؟!" "آره عزیزم، تو فقط آرزو کن."
"خدایا...
خدایا...
خدایا..."
همه اش تو بودی و بودنت و نفس هایت ... دستم را فشار دادی. شمع ها رافوت کردم. بیست و دو سالم شده بود! با تو بیست و دو سالم شده بود. با تو دوباره تولدم شده بود. کیک را می بریم...
برق می زند. می گذارمش روی قلبم. خونم همین جور می رود. قلبم تند می زند. یسب را توی مشتم فشار می دهم. عطر سیب، سیب من...
نظرات ()تو از اصفهان برگشته بودی و برایم گز آردی نیاوردی. من پاهایم را کوبیدم زمین و گریه کردم. تو گفتی اگر دختر خوبی نباشی و مثل آن روز که کفش پاشنه بلند نپوشیده بودی و پله های پل عابر پیاده را دو تا یکی می کردی، از بالای پل پرتت می کنم پایین. من هم ساکت شدم...
تولدم بود. دوست هایم مثل هر سال که می آمدند، آمدند و جشن گرفتیم.. بیست و دو سالم می شد. تو نبودی و من بیست و دو سالم می شد. شمع ها را فوت کردم. هزار تا دعا از دلم گذشت. "خدایا...
خدایا...
خدایا..."
آن روز یک چیزی کم داشت...
روی تخته می نویسی "She's been suffering from being good." من عینکم را به چشم می زنم و عین خانم معلم ها هی وسط کلاس راه می روم وOk! Ok! می کنم! انگار ده سال بزرگتر شده ام. تو خودت گفتی. می روی بین بچه ها می نشینی و لبخند می زنی. خوشت آمده بود که من ادای خانم ها را در می آوردم." یک کم بزرگتر شده ای!".آخر کلاس آمدی جلو و یک تکه شکلات کیند بوئنو دادی دستم و گفتی اگر همیشه این قدر خانم باشی و کفش پاشنه بلند بپوشی، دیگر از باای پل پرتت نمی کنم پایین. من هم ساکت شدم...
ساعت دوازده شب. یک شهریور تمام می شود. همه دارند می روند. هزار نفر زنگ زدند و تبریک گفتند. انگار واقعاً بیست و دو سالم شد!
وسط های دی هشتاد و پنج بود که روی کوی دستم را گرفتی. من از ارتفاع می ترسیدم. آن بالا چه کار می کردم؟ تو بغلم کردی و من خودم را چسباندم به تو. دیگر نترسیدم. همان موقع هم تب داشتی. من خواسته بودم خوبت کنم. هر روز برایت خورش قیمه و کیک شکلاتی درست کردم تا تبت بیاید پایین. اما تو خوب نشدی. گفتم دختر خوبی می شوم، تو فقط خوب شو؛ اصلاً کتانی هایم را دور می اندازم. خب؟ قول...
فردا صبح باید زود بیدار بشوم بروم سر کار. ساعت از دوازده گذشت. امروز تولدم بود. مامان می گفت دیگر برای خودم خانمی شده ام! چه فایده؟! جای مسیج یک نفر، تبریک یک نفر در روزم خالی ماند. کفش های پاشنه بلندم را از ته کمد می آورم بیرون...
نظرات ()امشب هم من نیستم. بی خودی دنبالم نگردی ها! یک جایی دارم می میرم.
نظرات ()کلاً همه چیز به درک... خب؟ بیا یادمان برود اصلاً. این طوری بیشتر خوش می گذرد، اگر دیگر نشناسمت.
راستی هیچ چیز هم نپرس... بی خیال.
نظرات ()اگر هنوز دوستت داشته باشم...
تا بعد.
نظرات ()دیدی بی خودی نمی ترسیدم؟ تو من و درد هایم را یک جایی گذاشته بودی و رفتی. من را جا گذاشته بودی. انگار یادت رفته بود من نگرانم. اصلاً من را یادت رفته بود. روز آخر هم فقط گفتی "یه تصویر گنده از تو که اسمش نگرانیه!" این من بودم برای تو. یک من شبیه این آدمی که الآن موهایش را مش کرده و ناخن هایش را هر روز یک رنگ لاک می زند... دارد خودش را می کشد که تو ببینی اش و تو هنوز یادت می رود که او هست... یک جایی همین جا ها، زیر تخت، پشت مبل، لای ظرف های بوفه... به خدا قایم نشده بودم؛ فقط خواسته بودم یک تو یی بیاید و من را پیدا کند. دیدی من بی خودی نمی ترسیدم؟ تو من را جا گذاشته بودی...
نظرات ()چرا نمی خواهی ترس هایم را باور کنی؟ بخدا هست. یک چیزی هست که من هر وقت می آیم این جا دست هایم می لرزد.. تب می کند، تنم گر می گیرد. تو ولی بفهم. هر وقت گفتم دارم از زور این همه ترس می میرم فقط گفتی " سحر تو روانی " من روانی ام ، من دیوانه ام، نبودم؛ شدم. تو کردی عزیزم. حالا درستم کن. حالم را خوب اگر مردی. اگر می توانی ... کاری بکن که نترسم از جنگ، ( به قرآن دست هایم می لرزند) از زلزله، از یک روز نبودن تو، از یک روز مردن من، از یک شکلی شبیه آینده... من می ترسم. تو ولی بفهم. صبح که مثل همین خط ها رادر دفترم می نوشتم گفتم که بغل تو خوب است و همیشه آرامم می کند؛ دیگر تو هم نیستی، هستی و لی بغلت نیست؛ آن هم هست آرامش بغلت نیست... این جا نشسته ام و نمی دانم چه چرتی تایپ می کنم، به درک بگذار مسخره باشد. ترس هایم را عزیز... ترس هایم را بفهم.
نظرات ()
نظرات ()To Acknowledge:
Thanks for always being this much, this much treasured.
Thanks for loving me and still remembering me.
Thanks for forgiving, bearing childishness and carelessness of mine throughout all these years.
You are always great, I am only a child.
You are too splendid, too grand, too bright, too high, too God that is out of reach; Come down to my planet…
The one to me, the world, the all…
For years and years believe my thanksgiving.
نظرات ()
"...زندگی یعنی یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست..."
هر دویمان خسته شدیم از حجم فکرهای بد و خیال مضطرب و نگرانی و دغدغه هایی که حضورشان دیگر برای ما هرروزه شده. به خدا دنیا و اتفاق هایش دارد روی دوش ما سنگینی می کند. هنوز خیلی جوان تر از آنیم که بفهمیم امروز یک بار اتفاق می افتد. باور کن نماز شکر دارد همه ی این سادگی ها و کودکانگی ها و خنده ها و دست هم را گرفتن و تا ونک پیاده رفتن ها. عزیزم اصلاً بی خیال امتحان های پایان ترم و هزار تا غیبت هر درسمان! بیا از امروز فکرکنیم لذت ساده ی زندگی در رگ های این ثانیه های در گذر می جوشد. خوب است اگر باور کنیم همه اش همین است. خیال کنیم زندگی سرما خوردگی من و با تو دکتر رفتن است. میوه پوست کندن و وسط حیاط دانشگاه هم دیگر را یواشکی بوسیدن است. راه رفتن زیر باران در خیابان ولیعصر، ساز یاد گرفتن،از آدم هایی متنفر بودن و عاشق آدم هایی شدن است، تولد عشقم و مهربانی های بی حصر اوست. همین است دیگر، نه؟ همه ی این ها یک هفته ی من بود که گذشت و همیشه همین طور است که می گذرد. امروز ما بیست و یک ساله ایم و همه چیز همان قدر خوب است که باید...
نظرات ()(۴)
15/3/86 این سحر خیزی های بیهوده و ناخواسته دیوانه ام می کند. بابا می رود. یک راه دور. مثل هر روز. آیة الکرسی هر روزه می خوانم... ساعت هفت صبح است! هر روز که بیدار می شوم به امید این که ساعت ده-یازده باشد نگاهی به بالا ی سر می اندازم..."ای بابا! بازم هفته!" برگه های پُرت فولیو را بغلم می گیرم و روی یکی از مبل های هال، کنار نگار می نشینم و برگه ها را ورق می زنم. دیشب هزار خواب دیدم، شال سفید، ندا، خواهر هایت، دیگر چه؟ شمال، بچه هایی با لباس سرخابی و تو.... خواب دیدم مسیج می زنی. می خواهی به دیدنت بیایم (بار دوم است این را می خواهی) حیاط خانه ی خودمان، زیر انبوه برگ های مو نشسته ام و به مسیج تو جواب می دهم. از زیر جنگل وار درخت گیلاس و برگ های مو و رزهای بلند زرد بیرون می آیم و نزدیک در حیاط... -وای! (دستم را روی سینه ام می گذارم)... همیشه غافلگیرم می کنی( از دلم می گذرد) تو ایستاده ای با یک بلوز سورمه ای، نگاهت درد دارد. پر اشک است. تو داری گریه می کنی... کنار هم می نشینیم...دیگر یادم نیست... 16/3/86 دست ابراهیم می شود پایان عاشقی ما/بت پرست ها چه کشیده اند!/خوب می فهمم.... تو این روزها نه اصفهان رفتی، نه کرج و نه هیچ جای دیگر که من نمی دانم. کنار من، یا خیلی دور در این دفتر ،کوچک و معصوم نشسته بودی! هر روز دیدمت... زنده و مجسم.به خودت دیدمت! شفاف تر از همیشه، بی پرده، بی حجاب... آخر بازی نیامده تو باختی! قربانی این بازی نابرابر من نبودم؟ چه کسی فرمان ایست داد؟ هنوز اول راه است... 17/3/86 مقصر این آفتاب نارس است که تمام میوه های حیاط ما را نا بالغ می گذارد همه هم که باشند و بهار، باز چیزی کم است... کی آفتاب می شود؟
18/3/86
"ای نور دل و دیده و جانم چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی "
دیر مثلاً کی؟... یعنی تا صبح منتظر ت بودم و آخر تو نیامدی. گفته بودی حرف می زنیم و نیامدی و حرف نزدیم. نمی فهمی دلم تنگ است. چرا تنها می نشینی؟ من روی سکوی سنگی جلوی خانه منتظرت می نشینم. تو بیایی دست هایم را بگیری سینما برویم ... تا صبح روی سکوی سنگی جلوی خانه منتظرت می نشینم. تو نمی آیی. دست هایم را نمی بگیری. سینما نمی رویم. ده روز شد، روز دهم قرار بود بمیرم و شاید این نفس های آخر است که بالا می آید و شاید هم نفسی نیست و هیچ چیز بالا نمی آید و این خنکای کم حجم نفس نیست، پنجره باز است و باد می آید...
بگذار ساده بگویم. دلم تنگ است. سرم درد می کند. صبحانه نخوردم. دلم برای تو تنگ است. سرم از حجم فکر تو درد می کند. صبحانه هم نخوردم تا فکر هایم ناشتا باشد و ساده بنویسم. تو حالت چطور است؟
نظرات ()